وقتی پنجه خونین مسائل زندگی ات ،

گلوگاه نفست را مي درد...

وقتی بالهایت را می گشایی تا بروی ،

اما می بینی پرهایت را شکسته اند..

وقتی میخواهی لبانت را کمانی کنی برای شلیک لبخند ،

ولی ناگه باران می گیرد ابری چشمانت...

و وقتی صدای خرد شدن استخوانهایت را میشنوی...

زانو بزن،اشک بریز .....

اما تسلیم نشو....

شاید اندکی دیرتر ،پیروزی برایت کمین کرده است..

این ابرها،رفتنی اند و تو نمیدانی آنسوی آنها چه غوغا است..

با تمام قدرتت به مبارزه ادامه بده..

وقتی سهمگین ترین ضربه را خوردی ،

وقتی گونه هایت خاک را دید زدند،

و هجوم وحشیانه مرداب را به ریه هایت حس کردی..

با تمام قدرتت برخیز...

بجوش...

و بگذار زلال اراده و شکوهت شکوفه زنند بر آستان مقدست..


راه گشوده خواهد شد